.
.
از الان تا..................!!! تا اطلاع ثانوی(که شاید هیچ وقت بار بعدی وجود نداشته باشه)وبلاگم با همه نظراتش بسته میشه....
.
.
مطمئنم شما دوستان عزیز میتونین دنیای عمو پورنگی با نوشته های قشنگتون زنده نگه دارین پس با خیالی راحت این میدان پر مهر و محبت ترک میکنم و واگذار میکنم به همه شما که در اول راه هستین و با نفس تازه و شوق و امید....
.
عمو پورنگ:
اگه روزی روزگاری گذرت به این محله قدیمی افتاد به یاد بیار کسی که قبلا ته این کوچه خاطره جنب درخت وفا زندگی میکرده یکی از ادمایی بوده که از اولین روزهای پروزات همراهت بوده...درسته حالا گذر زمان غباری از فاصله ها رو بر چهره همه ما گذاشته ...اما بدون در پشت این چهره غبار الوده قلبی است که خاطره ۹ سال را در خودش داره....و هرگز فراموش نمیکنه...عمو هرگز فراموش نمیکنه
.
امروز برگهای دفترم به پایان رسید....اما مطمئنا خاطره این ۹ سال در ذهنم جاری خواهد ماند...
روزای خیلی قشنگی باهاتون داشتم...ممنونم.....
.
عمویی انشالله تولد ۱۲۰ سالگیتون با دلی شاد و لب خندان جشن بگیریم![]()
![]()
![]()
******************** به نام خدا**********************
من میخواهم در اینده که بزرگ شدم معلم بشوم.من این تصمیم را وقتی گرفتم که اقای فرضیایی به روستای ما امد و به ما درس داد.سیروس میگوید انها خانشان خیلی دور است اما چون ما را خیلی دوست دارد دوری از خانواده را تحمل میکند و به روستای کوچک ما می اید و به ما درس میدهد.من او را خیلی دوست دارم چون هر بار که به کلاس می اید با همه بچه ها خنده و شوخی میکند و دست علی مراد را که در اثر شخم زدن توی مزرعه شکسته میبوسد و میگوید: خدا خیرت بدهد که به پدر و مادرت کمک میکنی و من هم وقتی این را میبینم عصرها که درسم را میخوانم به مزرعه رفته و به پدر م در کارها کمک میکنم.پدرم میگوید: خدا این اقا معلم را خیر بدهد که باعث شده بچه ها سر به راه شوند.ان روز معلم ما که به کلاس امد چشمانش قرمز بود و انگار غمی دران نهفته بود شهرام با ارنج به من زد و گفت: میدانی اقا معلم شب ها گریه میکند من همیشه از در خانشان که رد میشوم این را میفهمم اما نمیدانم چرا؟ من ناراحت شدم و از اقا معلم پرسیدم که ایا شما گریه کرده اید؟ او با چشمان ریز مشکی به من نگاه کرد و گفت: اخه پسرم وقتی دوستای خوبی مثل شما دارم چرا باید گریه کنمو بازم شروع به خندیدن کرد و ما را به خنده انداخت.معلم ما ان روز به کلاس امد و گفت: بچه ها دیشب جاتون خالی نان و پنیر و کره خوردم اتفاقا دوستم هم به خونم اومده بود کلی کیف کردیم خوش به حالتون که از این غذا ها میخورین. و از وقتی اقا معلم این را گفته من هم خجالت نمیکشم که بگویم ما شب ها گاهی نان و پنیر میخوریم و همیشه راستش را میگویم چون اقا معلم این را به من اموخته.زنگ های تفریح اقا معلم به خانشان میرد و به مادرش دوا میدهد و غذا را برایش گرم میکند تا بخورد و من وقتی این را دیدم باعث شد که مادرم را مثل اقا معلم خیلی احترام بگذارم و دوست بدارم.اقا معلم ما به پیرمرد ها و پیرزن های مریض سر میزند و با انها مهربانی میکند من از او یاد گرفته ام که با همه مهربان باشم.یک روز حیدر دیکته ۱۴ شد و بسیار از اقا معلم ناراحت شد و رفت شیشه های خانه اقا معلم راشکست اما فردا معلم مان حیدر را به گوشه ایی برده بود و گفته بود: پسرم اگه غروبا حوصله داری به خونمون بیا تا باهات دیکته کار کنم و یک خروس قندی هم بهش داده بود تا حیدر دیگه برای نمرش از اقا معلم ناراحت نباشه و حیدر از اون موقع خیلی بیشتر اقا معلم دوست داره.معلم ما خیلی خوب و مهربان است و همه را دوست دارد و ما هم او را دوست میداریم .او به همه زبانها میتواند صحبت کند و ما را بخنداند اما نمیدانم چرا زبان مارا هیچ وقت یاد نمیگیرد.؟باید بهش بگویم که حتما این زبان هم یاد بگیرد.حالا که همه این خوبی ها را از معلممان دیدم من هم تصمیم گرفتم مثل او بشوم.و معلم خوبی باشم....این بود انشای من.![]()
سال نو مبارک.![]()
سلام.چند روزیه دارم روی یه متن برای رفتن عمو کار میکنم اما نمیدونم چرا ذهنم یاری نمیکنه انگار تمامی کلمات از ذهنم رخت بسته ... واقعا عذر میخوام و به همین دلیل متنی رو که پارسال همین موقع ها برای عمو نوشتم دوباره میزارم اما لازم میبینم قبلش یه تشکر هر چند کوتاه از عمو داشته باشم
عمو جونم من به قسمت و حکمت خدا خیلی معتقدم و هر اتفاقی در زندگیمو حکمت اون میدونم و حالا شما و برنامتون خیلی بهش فکر کردم انگار باید بودین و می اومدین که راه با شما یاد بگیرم.انگار باید می اومدین که بفهمم زندگی من فقط مختص من نیست .انگار باید می اومدین تا بفمم که قسمت اعظم نه همه زندگی رو ی پایه محبت میچرخه.انگار باید می اومدین تا بفهمم اصل قلبه و اگه پاک و زلال باشه خدا هم در اون جا داره.انگار باید می اومدین تا بفهمم ادما از نژاد چشمه هان.
.
عمو ممنونم که به من الفبای خوبی و مهربانی را یاد دادی
ممنونم که از همه بچگیهای و کج ذهنی ها و خطلا ها با صبوری گذشتی
ممنونم که در تمامی لحظات خوب و بد زندگی با ما همراه بودی
ممنونم که ۸ سال از زندگیم را سرشار از خاطرات خوب کردی که الان با به یاد اوردنش لبریز از شوق میشوم و با تمام شدنش لبریز از اندوهی جانکاه.
.
عمو ممنونم به خاطر همه چیز...عمو منتظرت میمونیم....
باز هم به اول نقطه اغاز رسیدم انجا که قلم میماند که یک راه نامتناهی را چگونه اغاز کند و بعد از نام خدا چه کسی را قهرمان قصه ها کند..
اما این بار مینویسم نه از اغاز و نه از پایان من از همه لحظه هایی یاد خواهم کرد
که او با چشمانی نگران نرگسان در راه و دستانی پر از ترنم باران برای غنچه های
اقاقیا محبت را زمزمه کرد
میخواهم باز هم از او بنویسم...
هر سال یک (سین) و هفت بهار و هفت سین
۷ بهار پیاپی بهار را به خانه هایمان اوردی و هفت سین دلمان را کامل کردی
۷ بهار را با وجودت گلباران کردی ماهی سفر هایمان شدی و زندگی دوباره را
به دلهای خسته نسل انسانهای اهنی هدیه دادی
۷ سال را برایمان بهار کردی با تو بود که هر روز برایمان عید بود
۷ سال با تو خندیدیم با تو گریستیم با تو بودیم با تو راه رفتیم با تو خواستیم
با تو رفتیم و با تو ماندیم...
چه قدر قشنگ بود روز اول سال که بی صبرانه منتظر شنیدن این نوا از شما بودیم:
تیک تیک تیک تیک تیک تیک اغاز سال١٣٨١.٨٢.٨٣.٨۴.٨۵.٨۶.٨٧
مبارک ...هوراااااا
عادت کرده بودیم.....شاید فراتر از یک عادت...میخواستیم که تو باشی...
۷ سال پیش من فقط من بودم...دوستان من هم فقط من بودند عمو تو امدی و
همه من ها را ما کردی
اردک تنهای دریاچه نقره ای را با لک لک اسمان ابی اشتی دادی
یادمه یه روزی یه جایی نوشته بودی:
بچه های عزیزم قربون چشاتون برم نگران من نباشید ایام عید با برنامه های شادتر
مهمون شما هستم در سته این روزها خیلی از مشکلات متحمل شدم
اما به خودم قول دادم هرگز شما رو تنها نزارم
..
اما من حالا نگرانتر از همیشه برای رسیدن باران دعا میکنم تا شاید باز هم بیایی و بگویی:
ای مژده مژده مژده......عید و وقت و شادی
عمو تو بودی که هر سال با قلب اسمانیت دلهایمان را ابی میکردی
....
در بحرانی ترین لحظات زندگیت خندیدی و نگذاشتی هیچ کس از ریزش ابر های دلت
با خبر شود و خودت چتر تنهاییت را باز کردی تا امروز کودک بیمار با تو بخندد و
فردا با لبی خندان راهی دیار ابدی شود
تو خندیدی تا سجاد و سجاد ها با تو بخندند
تو خندیدی تا شاید سجاد و سجادها فراموش کنند دیگر نمتوانند در کنار اغوش گرم
خانواده پا به پای تو بخندند
تو خندیدی زهرا و زهرا ها با تو بخندند و فراموش کنند در این دنیا با ۷ میلیارد ادم
تنها تر از تنهایند
تو خندیدی تا عسل و عسل ها بخندند و بدانند که جای خالیشان تا ابد خالی میماند
تو خندیدی تا فراموش کنیم غم از دست دادن عزیز را....
تو خندیدی تا بگویی این روزها باز هم هستند کسانی چون تو با همه
درد ها و مشکلات بخندند و زندگی را به ارمغان بیاورند
.....
لحظه به لحظه این ۷ سال را برایمان خاطره انگیز کردی:
اهای گیله مردان اهای گیله مردان.....شیمی دستای مهربان بنازم
امر کار افتخاره....پشت سر من میخاره....
از این شعر گیلکی گرفته که قدمت ۷ ساله داره تااااااااااااا...
تا اون صدای ماندگار..گلیجان...با اون لهجه شیرین شمالی ...که ما رو با خودش به دریا میبرد
یه روز باغبون میشد و گل میکاشت...فردا ارایشگرو خیاط....
یه روز باهاتون قهر میکرد و فردا اشتی..
گل انوش برادرش....
و یا نه گلنار و حسنی ....بعد سفر به یاد ماندنی شما به اصفهان و استقبال بی نظیر ازشما
یادو خاطره سطر سطر نامه نرسیده به سجاد
یاد و خاطره مهمانهای کوچولوی برنامتون
یاد و خاطره اون طفل نابینا که هرگز شور و ذوقشو برای حضور در برنامتون فراموش
نمیکنم
اقا تمشکی و مزاحمتهای گاه و بی گاهش....خانوم دکتر و توصیه های پزشکیش
ببلی و حسودیاش....
دکورهای رنگارنگ و جذاب....
اومدن امیر و شیطنتهای بامزش که برنامه رو به مراتب شیرین و شیرین تر کرد
تکیه کلامهای امیر(غیبت میکنی؟)....
رفتن شما به سفر حج. بغضتون هنگام خداحافظی و حلالیت خواهی
پر کشیدن برادرتون.... تا امروز....
اومدن امیر سهیلی....سریال هندی...مشاور خانواده...
همه و همه خاطره هاییست که اگر بخواهم برای هریک توضیحی بنویسم
ده ها جلد کتاب باید بنگارم
......
همه اینارو گفتم که بگم:
هر سال حضور شما پای سفر های هفت سین دلمان یک سال پر بار و به یاد ماندنی
را نوید میداد ....اما امسال....
امسال نبود شما بهارمان را خزان میکند...
عمووووو دلتنگت میشم...دلتنگت میشیم....بیشتر از همیشه
وزش باد پاییزی و ریزش نم نم باران با سکوت سرد قبرستان امیخته شده و تنهایی همه ادمهایی را که زمانی نویسنده کتاب بزرگی به اسم زندگی بودند را یاد اور میشه.نویسندگانی که روزگاری از زندگی میگفتند و جاودانگی و الان چشم به راه مسافری هستند که بیاید و از خودشان برایشان بخواند
بازی عجیبیست بازی روزگار.
.
از همه فکر و خیالا بیرون میام چشامو به مزار مادربزرگم میدوزم انگار که منتظره...پس بدون معطلی دفتر خاطراتشو باز میکنم و شروع به خواندن:
دفعه قبل تا اونجا خوندم که عمو پورنگ مجری محبوب مادر بزرگم که تو سطر سطر نوشته هاش میشد اینو حس کرد که مادر بزرگ اونو مثل یه عموی واقعی قبول کرده حس کرد.برای مدتی از تلویزیون خدا حافظی میکنه و حالا ادامه ماجرا:
برنامه عمو امروز تموم شد و عمو مثل همیشه با چشایی پر از غمهای نگفته رو به دوربین کرد و گفت: بچه های عزیزم قربون چشاتون برم نگران من نباشید برمیگردم
و این شد اخرین جمله عمو...ماه ها گذشت و ما در بیخبری کامل به سر میبردیم ناراحتی امون همه رو بریده بود...نه مطلبی توی سایت...نه صدایی نه تصویری ...هیچی...به هنگام ارتباط با همراه عمو با شنیدن صدای شماره مورد نظر شما تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد نگرانیمون ده برابر میکرد...حدود یک سالی از رفتن عمو میگذشت که تونستم به زحمت شماره جدید اقای اقاجانزاده رو پیدا کنم..بعد سلام و و احوالپرسی جویای حال عمو شدم ایشون گفتن: فقط بدونین حالشون خوبه...اما دیگه از برنامه خبری نیست...اما اخه چرا؟ نمیدونم...شاید گذر زمان همه چیو معلوم کنه...اما نه...هیچی معلوم نشد
((به اینجا که رسیدم مادر بزرگ اینفصل از دفتر خاطراتشو با ده ها برگ سفید خالی گذاشته بود..انگار امید داشت که روزی دوباره این صفحات پر بشه..اما در لابه لای همه برگها پیغامهای جالبی به چشمم میخورد:))
سال ۱۳۹۶:امروز یکی از شعرهای قدیمی عمو پخش شد...ساعتها باهاش گریه کردم
سال ۱۴۱۱:امروز مردی دیدم شبیه عمو...جلو رفتم ...اما اون نبود و شرمنده شدم
سال ۱۴۲۱: امروز گلچین برنامه های عمو پخش شد....عمو کجایی؟
سال ۱۴۳۷:امروز بعد مدتها به سایت عمو رفتم و با سطر به سطر اخرین اپدیت عمو اشک ریختم
سال ۱۴۴۴:امروز یه مصاحبه از امیرمحمد خوندم نوشته بود:عمو پورنگ در اخرین دیدارش با من گفت:میرم جایی که دوباره اغاز بشم
سال ۱۴۵۲:امروز تولد ۱۰۰ سالگی عمو رو در تنهایی جشن گرفتم
سال ۱۴۶۷: امرو یه پیغام از دوست صمیمی ام صدیقه به دستم رسید:دلم برای عمو و خاطراتش تنگ شده ...پس کجاست؟
سال ۱۴۷۷: امروز حالم خوب بود چون دیشب خواب عمو رو دیدم گفت: دخترم چرا اینهمه غصه میخوری من حالم خوبه
سال ۱۴۸۱: امروز تصمیم گرفتم همه خاطرات خوب برنامه عمو رو بنویسم
سال ۱۴۸۷: امرو نوشتن خاطراتم تموم شد..اما هنوز از عمو خبری نیست
سال ۱۴۸۸:...............................................................................
میتونستم اشکای مادر بزرگ با هر سطر از نوشته هاش ببینم و لمس کنم...انگار الان هم دلتنگ بود...
.
مادربزرگ قول میدم پیداش کنم...اینو گفتم و بلند شدم...باید پیداش میکردم...قهرمان زندگی مادر بزرگمو...هر جا که بود...کنار کتابا...تو مجلات...تو سایتها و... و...
تو این فکرا بودم که دیدم ۴۰-۵۰ نفر زن و مرد مسن دور یه مزار نشستن و قران میخونن...جلو رفتم که فاتحه بدم...پرسیده: این مزار مال کیه؟ همشون نگام کردن و گفتن...این مزار داریوش فرضیایی
خشکم زده بود...نمیتونستم حرفی بزنم...یه خانومه دستم گرفت و پیش خودش نشوند و گفت:ما همه بچه های اون هستیم...اره ما بچه های بی سرپرستی هستیم که در دور افتاده ترین نقطه کشور زندگی میکردیم و عمو در تمام این سالها از ما حمایت کرد و دیگه وقتی برای اجرای برنامه نداشت...و ما الان به خاطر کمکها و حمایتهای ایشون به درجات بالای از علم و مقام و تقوا رسیدیم
.
اشک چشامو پاک کردمو و دفتر خاطرات مادر بزرگم باز کردم و کنار سال ۱۴۸۸ که خالی مونده بود نوشتم:
مادر بزرگ عزیزم...عمو پورنگ اینجاست...کنار تو...همسایه دیوار به دیوار تو...اون هیچ جا نرفته بود..این تو بودی که اونو گم کرده بودی...او همیشه بوده....و هیچ وقت به پایان نرسیده بود...بلکه از از پایانی ذهنی به اغازی شیرین دست پیدا کرده بود.
.
دفتر خاطرات مادر بزرگ بستم و ناخوادگاه به یاد این شعر سعدی افتادم:
................سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز.......................................
به نام خدا
داداش بهروز عزیزم سلام..
.
منم داریوش! همون که همه صداش میکنن پورنگ.همون که چهار سال است که با درد هجرانت شبها را به صبح می اورد و اما میخندد که نمیرد لبخند امید بر روی لب بیماران بیمارستان مفید و مفیدها و اما...
سالهاست نگاهم را به نگاه کودکان این مرزو بوم گره زده و دست در دست انها به افق خیره شده ام.
افقی که در یکی از روزهای برگ ریزان پاییزی برایم به رنگ غروب شد
...
روزهای سختی بود . روزهایی که نگاهت رنگ فراق داشت .روزهایی که لرزش صدایت نشان از
راهی بی برگشت داشت و من میدیم و اما نمیخواستم که باور کنم .
من با تو از افق میگفتم و دل از غروب میگفت.من میخندیدم و میسوختم
من بودم و خدا بود .شب بود و نیاز بود
ودلی که نوایش از نوای رفتن تو سوزناک بود
من با خدا از تو میگفتم...
مسافر لحظه های بی برگشت زندگیم من به خدا گفتم که چشمهای مادر طاقت دوری یوسف را ندارد
و من تاب بنیامین شدن را نخوام داشت...اما شد انچه که باید...تو یوسف شدی و من بنیامین برای مادر
..........
وقتی رسیدم که دستهایت سرد بود.دیگر نه صدایی بود و نه نگاهی نه حرفی بود و نه نوایی
من در میان چشمهای ماتم زده حاضرین گم شدم ...
........
مرگ پرنده را باور نکردم...من یک هفته بعد از سفرت به برنامه رفتم ... لباس زرد لیمویی پوشیدم
چون میخواستم بگویم: خورشید گرچه دور است اما با انوار طلاییش زندگیهارا جان میبخشد
ان روز من فقط به تو نگاه میکردم...ان روز خندیدم چون میدانستم که تو به نگاه و صدایم گوش میدهی
و میخندی....پس خندیدم
ان روز من شعر( در قندون ... لب خندون) را به تو تقدیم کردم
چون ان روز من فقط یک مخاطب داشتم و ان......تو بودی
............
مادر بی تابی میکرد...من ارام در گوشش نجوا کردم...بهروز زنده است تا زمانی که قلب ما زنده است
من هنوز هم تو را از لا به لای کتاب زندگیم میخوانم گاهی اشک میریزم و گاهی میخندم
............
میروم و به بهروز و بهروزها سر میزنم چون میخواهم به داریوش و داریوش ها بگویم:
مرگ پایان زندگی نیست مادامی که خاطره ها زنده است
.
.
به راستی که.....عشق هرگز نمیمیرد.
پ.ن:
انگار فاصله بین مرگ و زندگی به اندازه یک اپدیته!
ما رو هم در غم خودتون شریک بدونین.عمو جان
یکی از دهکده های سرسبز شمال.............اول مرداد.................۱۴۵۲
.
.
با شنیدن صدای زنگ به در خونه رفته و پست چی میبینم که با یه بسته بزرگ پشت در منتظرمه
بسته رو تحویل میگیرم و داخل میام .خیلی وقته هیچ بسته پستی به دستم نرسیده
نوشته رو جعبه توجهم جلب میکنه...عمو پورنگ تولد ۱۰۰ سالگیت مبارک...همه بچه های ایران
گریم میگیره...مثل همه اون روزهایی که فراغ بال و رهاتر از قاصدکها در کوچه پس کوچه های کودکیم
در زیر افتاب داغ تابستان برای اشنا شدن با یک دوست جدید کودکانه ذوق میکردم و برای جدا شدن
و رفتن ان دوست از کوچه خاطراتم بی مهابا و بدون ترس از سرزنش غیر میگریستم
امروز هم گریه کردم...
در استانه ورود به ۱۰۰ سالگی برای بسته ایی که فرستنده اش همه بچه های ایران بودند
درشو باز میکنم بوی گل محمدی همه فضا رو عطر اگین میکنه یه سجاده سبز و مخملی که پر از گلهای
سرخ و سفید و صورتیه ... به یاد برنامه افتادم....
به یا روزهایی که بچه های ایران زمین همان هایی که روزگاری با من میخندیدند و با من میگریستند
همانهایی که اگر ناخواسته برنامه نمیرفتم برای غیبتم گریه میکردند همان هایی که وقتی گفتم :
برنامه زنده تعطیل ... گریه کردند و گریه کردند و گریه کردند ... چون میخواستند زنده باشم و بمانم
تا در همان لحظه صدای قلبم را بشنوند و من صدای نگاه های معصومانه انها را از فرسخ ها درک کنم
و بدانم برنامه دیروز و پریروز نه نگاهی در ان هست و نه صدای تیک تاک قلبی
به یاد سجاده ها افتادم ... سجاده های متبرک شده با ضریح پاکترین انسانهای روی زمین
عروسکهای کوچک و بزرگ... نقاشی ها و کاریکاتورها
به یاد انها که واژه عمو را باور کرده بودند
به یاد همه بزرگ ارزوهای کوچک .... به یاد انها که میخواستند ونتوانستند و پر گشودند
همه انها که در رویا های مخملیشان بارها و بارها با من سخن گقته اما الان سالهای متمادیست
که در زیر یک سنگ سرد و خاکی از جنس دوری همه باورهایشان به یک رویای خیس تبدیل شده
آه.... سجاد....سجاد....اگر بود حتما به او میگفتم که چه قدر نامه هایش را دوست دارم
اگر بود به او میگفتم که چشمهایش قشنگتر و خوبتر و گویاتر از همه کلمات خوب دنیا هستند
....کاش بود....کاش بود تا به او میگفتم
مریم....همان دخترکی که در چشمهایش شور زندگی بود و به من گفت: من دریای تو باشم و
تو تکیه گاهم...الان کجاست....شاید نام دخترش را دریا گذاشته باشد
(((((یادم باشد شمار دریا ها و دانیال ها را از ثبت احوال بگیرم)))))
زهرا...روز اخر برنامه...همان که بعد از اتاق عمل گفته بود: عمو امروز به بیمارستان می اید؟
ایا میداند من در این لحظه با به یاد اوردن خاطراتش اشک از چشمانم جاری میسازم؟
معصومه....ان دخترک معلول...همان که زمزمه میکرد...در قندون ...لب خندون
ایا هنوز لبش خندان است؟ ایا هنوز با شعر های من امید ادامه دادن میابد؟
قشنگ بود انکه گفت:چه قدر زود دیر میشود....در روزگارانی که ارزوی چشمهای همه بودم لذت خوردن یک
بستنی بر روی یک تاب پارک شلوغ را بر خود حرام کردم و امروز در استانه ۱۰۰ سالگی هر روز
به زیر ان بید مجنون پیر میروم و بستنی میخورم و در انتظار یک چشم مشتاقم تا به سویم بیاید و فریاد
یزند .......................خدای من عمو پورنگ.......................
اما نه زمان کار خودش را کرده و یک گرد خاکستری بر روی همه خاطرات سپیدمردمان گذشته کشیده
حالا ساعتها در پارک مینشینم و به بازی کودکان خردسال مینگرم و گاهی ارزو میکنم هرگز بزرگ نشوند
همان طور که غرق خاطراتم هستم چشمم به نامه ایی می افتد که با روبان قرمز تزئین شده
بازش میکنم
عمو پورنگ عزیز سلام
امیدوارم در استانه ورود به ۱۰۰ سالگی با تنی سالم و دلی شاد به زندگی ادامه دهید
من کودک دیروز و کهنسال امروزم.کودکی که مسافر قطار شما شد قطاری که مقصدش اسمان
و مسافرانش از جنس بهار بودند
مسافران قطار فقط بهار را میدیدند یادشان رفته بود که بهار هنوز هم اثاری از زمستان را در خود دارد
و یادشان میرفت تو گاهی باید میانه راه بایستی...گاهی خسته شوی...گاهی شکایت کنی
گاهی گریه کنی....یادشان میرفت...انها فقط از تو شادی را میخواستند و لاغیر...
و تو میخندیدی...برایشان سایه بان شدی...گرما و سرما را تحمل کردی و لب به شکوه باز نکردی
گرچه هر گز نتوانستیم برایت سایه بانی درست کنیم تا بی دغدغه و بدون ترس از نگاه خورشید
و زمین و زمان سرت را بر روی زانوهایت بگذاری و گریه کنی...و یا نه بخندی! به همه چیزهای
خنده دار زندگیت... به اینکه عجب ادم صبوری هستی که این همه غرور و ناز و تنعم بهاریان را تحمل میکنی
اما تو در تمام طول مسیر چشم به شکوفه های گیلاس دوخته بودی تا به ثمر بنشینند و تو برای
به ثمر نشستنشان جشن بگیری و به ثمر نشستند و میوه دادند میوه هایی که ابشان یکرنگی و صداقت و عشق و دوستی بود
و انها امروز کهنسالانی هستند که قصه این قطار را سینه به سینه و نسل به نسل منتقل میکنند
تا بگویند اگر شما هم بخواهید میتوانید از جنس نور باشد
تو همیشه با ما بودی اما نمیدانم چه شد که رفتی...نماندی...سالهاست که رفته ایی...سالهاست که
قاب جادویی خانه ها خالی از خنده ها و شادیهای توست
تو قول دادی؟ یادت رفته؟ گفتی پیر که شدم پورنگ قصه گو میشوم قصه میگویم اما رفتی؟ چرا؟
عموبچه های دیروز ایران زمین هنوز بعد گذشت سالها به این امید چشم به صفحه جادویی میدوزند
که بر گردی و بگویی ... بچه ها شادی کنین ما اومدیم....نکنه به ما بگین خیلی بدین
منتظرتان میمانیم....همه بچه های ایران
به نامه خیره شده بودم و به این فکر میکردم که ایا هنوز هم هستند کسانی که من را فراموش نکرده اند
که تلفن به صدا در امد:
سلام اقا
سلام دخترم
اقا اسم شما عمو پورنگ
خوب بعله فکر کنم
خوب عمو پورنگ مادر بزرگ من میگه شما خیلی مهربونی
مادر بزرگ شما؟؟؟؟؟؟ایشون لطف دارن
خوب میشه برای من صدای مورچه خوار در بیارین؟
عموی عزیزم تولدت مبارک ...... امیدوارم همیشه باشی.... و در کنار بودن بدرخشی
سلام
خاطره میتونه یک عکس باشه
میتونه یک نوشته باشه
میتونه یک کارت پستال کوچیک باشه
میتونه یک روز شیرین و به یاد ماندنی باشه
و این وب همه اینا رو در بر گرفته....
وبی که برام سراسر خاطره است...
یک و بلاگ خاطره انگیز
...
.......
.........
موفق باشید...
این شعر تقدیم عمو:
هر کی میشنوه این صدا..................................با من بشه همصدا
عمو پورنگ مهربون.....................................همیشه پیش ما بمون
تو خوب و مهربونی..........................................خوشگل و خوش زبونی
بشه از تو الهی.................................................غصه و درد رهایی
اخه هستی تو پیدا...............................................مثل خون توی قلبا
مثل صدای ابی...................................................مثل هوا نیازی
برامون شعر میخونی...........................................قصه و جک میدونی
دنیات چه قدر قشنگه..........................................پر از گل و پرنده
پر از خوبی و پاکی................................................به دور از هر ناپاکی
منم میگم مثل تو...................................................دست علی یار توو
خدا نگه دارتو......................تو قلب من میمونه................امید دیدار تو


